اینجا انتهای انتهاست، هرگز نمی هراسم که بار دیگر بگویم؛
که اینجا بار دیگر انتها را چنین بی پروا و راسخ می بینم.0
گویی همین طور که وارد می شوم؛
همه چیز را به سخره می گیرند و این را از صدایشان؛ صورتشان؛ حرکاتشان؛
احساس می کنم.0
در این رفتن؛ در این انتها؛ هیچگاه چنین عازم نبودم.0
تنهایی را در این انتها بر می گزینم؛
و آن رویای شیرین که سایه اش بر سر من سنگین است؛
از من دور می شود؛
او به آن سو می رود.0
قبل از اینکه نور بتابد؛
بر روی این تخت؛ که گاه خالی ست؛
بر روی صورت و آن لبخند تلخت که آزار نمی دهد؛
بر من که نه تو را و نه نور را می بینم.0
این نور اتاقت را زرد می کند.0
و تو نیز زرد میشوی؛
در این بهار.0
قبل از نور؛ بعد از تاریکی؛
بین همه زمانهایی که دیر رسیدم؛
حرفی به زبان نیاوردم.0
فقط بی اعتنا به اولین تابش نور خیره می ماندم؛
به زردی تو؛
به لبخندم که گاه تلخ است؛
به مردی که رو به احتضار می رود؛
قبل از اینکه نور بتابد.0
در این تب می سوخت.0
صدا می پیچید و در آن پیچش صدا؛
او را در میان هر بود و نبودی یافتم.0
* * *
اون روز عصر وقتی بهم رسیدیم؛
تو اون سکوتی که مدام به من تحمیل میشد بیشتر و بیشتر غرق می شدم.0
به دور و برم که ...0
* * *
در این تب می سوخت.0
صدا در سرش می پیچید و در سکوت غرق میشد.0
مرا در میان هر بود و نبودی گم کرد.0
* * *
هر چی فکر می کردم؛
که چرا درست همین الان بایستی لال مونی بگیرم
عقلم به هیچ جا قد نداد.0
احساس می کردم که دارم تقاص پس میدم؛
چشمام دیگه رمق...0
* * *
در تبی جانسوز می سوخت؛
ریشه اش در آب ولی مرگ را در من می دید.0
* * *
حس بدی بود؛
جایی بودم که احساس می کردم بهش تعلق خاطر دارم؛
ولی مثل یه غریبه به دور و برم هاج و واج مونده بودم...!0
وقت نشد حتی درست ببینمش.0
گفتم خوب ! حالا که خوابیدی...! بذار واسه بعد.0
وقتی برگشتم تازه...0
* * *
بر تبی چنان هولناک می سوخت.0
به خنکای صبح نرسید.0
به پرواز که درآمدیم؛ او پشت سر دست تکان می داد.0
مردن؛
می بینی حرف تازه ای نیست !0
اینجا هیچ چیزی تازه نیست؛ جز آنکه مرده باشی؛
که حتی این نیز حرف تازه ای نیست.0
حرف تازه ؛ چگونه مردن است.0
وقتی می دیدم که آنجا دراز کشیده ای و کف پاهایت از زیر ترمه بیرون مانده است؛
زانوانم لرزید...بر روی پله ها دنیا به دور سرم چرخید...انکرو منکر را دبدم؛
و چه خوفناک بود آن هنگام که احساس کردم شاید دیگر نباشی؛
نفس نکشی و دیگر سیگارت را یکی بعد از دیگری روشن نکنی.
فندک اینجاست راست بالای سرت؛ بغل شمع.0
کاش می توانستم هر آنچه آن سو تر نمایش می دادی را ببینم؛
اما باور کن دیدن جنازه ات حال مرا دگرگون کرده بود.0
مردن؛
بازی مردن؛ بازی کردن با مرگ؛ شکار عزراییل؛
مهر هفتم...0
سرم به کنار صورتت که گذاشتم؛
اگر صدای نفست نبود شاید که می پنداشتم دیگر نیستی؛
و این نیستی پایانی بر بودن من نیز خواهد بود.0
اما تو مرده بودی تا زنده بودن را دوباره اندیشه کنی.0
هنوز هستی و می مانی و هنوز...0
کاش می دانستی که اینجا کسی نیز هر روز تمرین مردن می کند.0
بر روی بدنش بر روی روحش جراحات عمیقی است؛
ذهنش دیگر یاری نمی کند و دیگر توان تمرین ندارد.0
کاش او می دانست که تمرین مرگ کردن پایانش چه وقت است ؟
اصلا آیا پایانی بر آن استوار است؟
کاش او می دانست که اینک که تمرین مردن می کند چه موقع زمان مناسبی برای پس دادن جواب تمرینهاست.0
من از مردنت آموختم و می دانم که این آموختن چیزی بر خلاف آن روزهای با شکوه گذشته نیست.0
اگر سرد بود و بیمار شدم ؛ اگر همه چیز از آن سو آمده بود و من مجنون شده بودم؛
اگر همه بودند ولی من در آن سو مانده بودم؛ اگر تو بودی و من نبودم؛
اگر تو درجایی دیگر مردی و من نیز در جایی دیگر جان می دادم؛
اکنون تو دوباره می میری تا جان تازه ای بگیری و من در انتظار تو و او و همه آن چیزها می مانم؛
تا جان بکنم همانند همین زندگی ای که همچون خونی رونده از کالبد هستی من هدر می رود.0
کاش آن روز در کنار میز پایه بلند مشکی ای که جنازه ات بر روی آن بود؛
جایی برای من نیز می بود تا جواب تمام تمرین هایم را در کنار تو پس می دادم.0
برای ایلیا تهمتنی و هر آنچه در نمایشگاهش هنگام مرگش در دید من متصور شد.0
تهران 15 مهر 1386
Something exists under my skin,
it tickles me, it bothers...it still reigns my body.
something moves under my pillow,
it isn't my hand, it isn't a nightmare, it is myself.
it is myself but it's not me who tickles me.
when you bury my body, my existence will reveal my meaning.
February 15
A million stars glow in the night, all my neighbours sleep,
and i'm going shopping, i'm walking, at 00:34 am.
nobody knows why i decided to go shopping late at night.
when i desired to see her once again, i picked up the phone,
and dialled her number,...
she was there. she said everything is ready for our visit.
i'm wearing my overcoat, i'm so happy, tired & wishful.
i only think about her and her weaked voice.
February 2nd
when i arrived the store, she was sitting lonely behind the cash,
and smoked her cigar. queitly, with no expectance in her eyes.
i said: "hey !" and she turned back and said: "hey dad ! where the hell were you?
don't waste your time anymore.
i never let you down, i never make you cry,
but this place is my only birthplace,
and i never let you tear it down.
there is a hidden place in my backyard,
i lay you down in there,
i make you free.
let me carry you to your new birthplace.
sleep silently and don't say any words,
and i'm sure you won't !
Floating on mercury,
...what the hell are you doing up there ?


words of : Fouad Amiri
artworks by : Arash Khosronejad
I remember my childhood's playmate, when we were so young, so pure, when we played on the backstreet park, on the dusty ground. all days long we were waiting for our daddies to come, to steal his money, to spent our time with gum & gun, all those days are gone. but this is not what we wanted, this is not what we desired to have, O' my sweet friend, i'm so sad, you aren't here and you'll never know, how much i feel loneliness.
in this long, right and bright street,
that short, silent and dark dead-end street is mine.
my heart was broken by the shadows, my life was infected by them. Every sadistic dreams I expected to come true, went alive.
every sweet emotions are gone.
i'm living like this, the story of a boy who always misses.
i'm so sad my dearest, i feel so down my greatest.
nobody remembers his birthday and nobody remembers the time of death, may be yesterday, and may be tomorrow.
may be we fall in love together, tomorrorw, once again.
or just like everyday we forget each other, we bury it in yesterday.
in this short dead-end street, the time is so long,
the breath is so much longer...and Life doesn't exist any longer.
i'm so sad my dearest, i feel so down my greatest.
(just like a candle...)
the light of my candle fades in the wind,
and it doesn't make any sense to you.
because you never know what happened,
what happened to me,
and of course to my life.
all you said was about my reality,
and you thought it was a lie,
O' my brother, i lose it again.
and this time is so hard for me.
it writes one my stone, i was not reality,
because i was a dream and the man who lies beneath tried to make it real.
O' my sweet friend, accept all my excuses,
this wasn't a lie, and this wasn't a reality.
that was just a dream, and you was part of it.
you was part of it...
you was part of it...
but still i'm not sure.
All Contents Copyright © 2011 Insomnia Times | Arash Khosronejad.
All rights reserved.
زمان های بی خوابی. زمانهای بیخوابی . نوشته های آرش خسرونژاد