Friday, April 10, 2009

انتهای همین...؛

اینجا انتهای انتهاست، هرگز نمی هراسم که بار دیگر بگویم؛
که اینجا بار دیگر انتها را چنین بی پروا و راسخ می بینم.0
گویی همین طور که وارد می شوم؛
همه چیز را به سخره می گیرند و این را از صدایشان؛ صورتشان؛ حرکاتشان؛
احساس می کنم.0

در این رفتن؛ در این انتها؛ هیچگاه چنین عازم نبودم.0
تنهایی را در این انتها بر می گزینم؛
و آن رویای شیرین که سایه اش بر سر من سنگین است؛
از من دور می شود؛
او به آن سو می رود.0

Monday, December 01, 2008

پیش از این...درد



من اینجا گم شده ام.
0
شاید ماهها پیش؛ شاید سالها پیش از این؛
گم شده بودم.0
اما این چیزی نیست که بخواهم به یاد بیاورم.0
تمامی این را برای این نیامدم که بگویم گم شده ام.0
این درد اکنون برایم کهنه شده است.0

شاید برای این آمده ام که بگویم درد دارم؛
برای دیر رسیدنت؛
برای فراموش کردنت؛
برای از بین بردن من؛ از بین بردن این تنی که شاید فراموشکار است.0
حنجره ام خون آلود از زخم خنجر آویخته به دیوار است.0
اما آن خنجر دیگر نمی برد.0
این حنجره بی اختیار خون آلود میشود.0
میبینی که دردهایم بسیار است. پس بگذار برایت بگریم؛
حال که من به گریه ای نیازمندم؛ حال که دست نیاز به اشکهایت دراز کرده ام؛
بگذار این تن بگرید؛ بگذار این چشم بنگرد؛
بر دردی که این تن گمشده من را چنین محزون بر زیر آوار رها کرده است.0

من گم شده ام؛ من اگر هنوز سقوط نکرده باشد فراموشکار شده است.0
و اگر درست دیده باشم؛ حنجره ات زخمی خنجری ست که دیگر نمی برد.0
شاید ماهها پیش؛ شاید سالها پیش از این...
0

Friday, September 19, 2008

قبل از اینکه نور بتابد

قبل از اینکه نور بتابد؛
بر روی این تخت؛ که گاه خالی ست؛
بر روی صورت و آن لبخند تلخت که آزار نمی دهد؛
بر من که نه تو را و نه نور را می بینم.0

این نور اتاقت را زرد می کند.
0
و تو نیز زرد میشوی؛
در این بهار.
0

قبل از نور؛ بعد از تاریکی؛
بین همه زمانهایی که دیر رسیدم؛
حرفی به زبان نیاوردم.
0
فقط بی اعتنا به اولین تابش نور خیره می ماندم؛
به زردی تو؛
به لبخندم که گاه تلخ است؛
به مردی که رو به احتضار می رود؛
قبل از اینکه نور بتابد.
0

Monday, August 04, 2008

در راهرو؛ قبل از احساس کردن کمی ناامیدی

تقریبا تمام راه رو دوییده بودم و اونقد موقع حرف زدن نفس نفس زدم که
که به نظر می اومد هل شدم و دست و پام رو گم کردم. سرد بود. اون راهرو بلند
که از این سر تا اون سرش با ماشین یه سه چار دقیقه ای طول می کشید رو دوییده بودم.
گفتم: " بیرون داره برف میاد. البته خیلی نه. ولی فکر کنم تا صبح سنگین بشه."0
مردم میومدن و میرفتن و تو اون شلوغی هی تنه می زدن.
آب دماغم رو پاک کردم و سعی کردم یه مقدار به خودم بیام.
-"تا اینجا که اومدم فکر میکنم که یه معجزه شده...
خوب میدونی! اینجوریه دیگه؛ یه وقتایی بود که فکر میکردم جور دیگه ای هم میشد که باشه.
یعنی همه اینا یه جور دیگه اتفاق می افتاد و من الان احتمالا خونم نشسته بودم و
احساس میکردم که آقای خودم و نوکر خودمم و اینجوریا!
شاید اصلا یه جور دیگه؛ یه شکل دیگه بودم و تو هم اینجوری مثل آدمایی که ازشون یه سوال بی سروته پرسیده باشن و
تو جوابش گیر کردن تو چشام زل نمی زدی."0

با یه لبخند که به نظر بی منظور بود دستش رو تو جیبش کرد و گفت:0
-"خوب..."0
-"خوب...اینکه...حالت چطوره؟"0
"چرا حالا اینقد هل شدی؟"0-

Tuesday, April 22, 2008

بارانی که آرام آرام

این خیابان مرا طلسم می کرد.0
بر طلسمش گاه بی اعتنا گذشتم و گاه در زیر باران؛
بارانی که آرام آرام مرا خیس می کرد؛
محو شدم.0
این خیابان مرا به انتهایش کشاند؛
جادویم کرد و انگار که هنوز خیس می شوم؛
وقتی که محو تماشای محو شدنم؛
در انتهای راه شده ام.0

Monday, April 14, 2008

روبرو : پشت و رو

در این تب می سوخت.0
صدا می پیچید و در آن پیچش صدا؛
او را در میان هر بود و نبودی یافتم.
0
* * *
اون روز عصر وقتی بهم رسیدیم؛
تو اون سکوتی که مدام به من تحمیل میشد بیشتر و بیشتر غرق می شدم.0
به دور و برم که ...0
* * *
در این تب می سوخت.0
صدا در سرش می پیچید و در سکوت غرق میشد.0
مرا در میان هر بود و نبودی گم کرد.
0
* * *
هر چی فکر می کردم؛
که چرا درست همین الان بایستی لال مونی بگیرم
عقلم به هیچ جا قد نداد.0
احساس می کردم که دارم تقاص پس میدم؛
چشمام دیگه رمق...0
* * *
در تبی جانسوز می سوخت؛
ریشه اش در آب ولی مرگ را در من می دید.
0
* * *
حس بدی بود؛
جایی بودم که احساس می کردم بهش تعلق خاطر دارم؛
ولی مثل یه غریبه به دور و برم هاج و واج مونده بودم...!0
وقت نشد حتی درست ببینمش.0
گفتم خوب ! حالا که خوابیدی...! بذار واسه بعد.0
وقتی برگشتم تازه...0
* * *
بر تبی چنان هولناک می سوخت.0
به خنکای صبح نرسید.0
به پرواز که درآمدیم؛ او پشت سر دست تکان می داد.
0



Tags Cloud

All Contents Copyright © 2009 Insomnia Times | Arash Khosronjead. All rights reserved.