Thursday, November 03, 2011

مبهـوت به سقـوطـی کـه خـواهـد رســیـد

امروز که قدم می زدی؛
مبهوت مانده بودم.0
نه به تو؛
نه به من؛
نه به آفتابی که پشت ابرها غروب کرده بود.0
نه به دردی که دیگر کهنه است.
0
نه به دردی تازه تر از آن کهنه.0
نه به سقوطم که برایت نا آشناست.0
نه به سیاهی روزی که نخواهی دید.0
نه به خنده ات؛
نه به گریه ام.
0
نه به طوفانها و خوشی ها.0
نه به صدایی که نکردی؛
و نه به طنین بغضت که گاه و بیگاه در گلویت فرو می دادی.
0

امروز تو که ایستادی؛
مبهوت مانده بودم؛
به آینه ای که من را؛
دیگر بار با سکوتت صد تکه کرد.
0

بُگــــذر از ایــــن

زود می گذشت؛
هزاران بار جان کندم؛
هزاران جان از ریشه کندم؛
و باز آنی نشد که میخواستم.0

تو که زود می گذشتی؛
چشمانم را تیز کردم؛
خیره به تیزی آفتاب ماندم؛
و باز راهت را گم کردم.0
آنقد که زود می گذشتی.0

زود خواهم رفت؛
زودتر از آنچه که گذشت؛
و یکی از هزاران را؛
جایی برایت به ارمغان خواهم گذاشت؛
تا دیر به سویم باز آیی.0

Saturday, December 04, 2010

بارانی دیگر مانده است بیاید

اینجا مانده ام بی آنکه خبر تازه ای از تو به گوش برسد.0
آسمان رو به سردی گذاشت و هر چه به پایین تر نگاه می کنم سوسوی نور؛
یا نمی دانم؛ هر آنچه که از آن سو تر تو می آمد به مرگی خاموش نزدیک می شود.0
آه اگر این حال مرا می دانستی...0
نیستی؛ آن موقع هم نبودی؛
آن موقع که بارانی می بارید و برفی نیز
و چقدر شادمان بودم اگر می دانستم که حتی سایه ای؛
دلیل و ناسزایی از آن سو تر تو برایم به ارث خواهد رسید.0
بگذریم که اگر من گاه خودم نبودم؛
و سکوت...0
گاه از مرده من نیز بر نمی خاست.0

اینجا مانده ام بی آنکه بدانم
خبرهای تازه ات اکنون به کدامین لانه خزیده است.0

Archive

All Contents Copyright © 2011 Insomnia Times | Arash Khosronejad.
All rights reserved.
زمان های بی خوابی. زمانهای بیخوابی . نوشته های آرش خسرونژاد